تبليغاتX
تنها

تنها



گلوله‌ها در آخرين شب صفير می‌کشند.

باد است، و خاکستر در باد،

روز و ميدان از هم پاشيده‌اند،

بی شکل، و پيروزی از آنِ ديگران است،

بربرها، چوپانانِ گله.

من که قانون و نظم آموخته‌ام،

من، فرانسيسکو نارسيسو دِ لاپريدا
Francisco Narciso de Laprida]

که صدايش استقلال را اعلام کرد

استقلال اين استانهای جنوبی را؛ اکنون شکست خورده است،

چهره در خون و عرق آلوده،

شکست خورده بی هيچ اميد و حتی ترس،

سوی جنوب می‌گريزم

از آخرين شهرها

به سانِ ناخدای "برزخ"

که پای پياده می‌گريخت، زمين را به خونش می‌آلود

و از مرگ گنگ و نابينا شد

آنجا که رودخانه ای تاريک نامش را از دست داد؛

بدينگونه می‌ميرم، امروز انجامِ کار می‌رسد،

شبِ ابريشمينِ مرداب‌ها

سر در پی‌اَم نهاده و گريزم را کند می‌کند.

سُمکوبه مرگِ داغم را می‌شنوم که به جستجوی من است

با سوارانش، يال اسبانش و تيرکمانش.

من که می‌خواستم از جنسِ ديگری باشم، مردی از تبارِ

واژگان، کتاب ها، انديشه،

در زير آسمانِ گشاده در مرداب ها خواهم افتاد،

اما شادی وصف ناپذير رازآميزی مرا فراخواهد گرفت.

سرانجام خود را يافتم

و سرنوشتم را در امريکای لاتين.

هزارتوی هزار شکلِ گامها -

از کودکی ام روزهايم را شکل بخشيده اند-

همه زمان مرا سوی اين شبِ انبوه کشانده اند.

سرانجام او را يافتم،

کليدِ گمشده سالهايم را،

سرنوشتِ فرانسيسکو دِ لاپريدا را،

حرفی گمشده، شکل کاملی که از روزِ ازل

خدا را شناخت.

در آينه اين شب می‌توانم چهره جاودانه نامنتظرم را لمس کنم.

دايره بسته می‌شود. چنين است. انتظار می‌کشم.




پاهايم را در سايه تيرهائی می‌کشانم که مرا می‌جويند.
قهقهه مرگم، سواران، يال ها، اسبها
بر فرازِ سرم آويخته اند ... اينک نخستين ضربه،
اينک آهنِ سخت که سينه‌ام را می‌شکافد،

کاردِ پنهانی بر گلو.




 او


چشمانِ گوشتِ تو درخششِ آفتابِ

غيرقابل تحمل را می‌بينند، گوشتِ تو

ماده ناياب يا صخره بسته را لمس می‌کند.

اوست نور، سياه و زرد

همان است که می‌بيند.

با چشمانِ بی‌نهايت به تو می‌نگرد

اوست که پژواک را می‌جويد و

چشمانِ آينه را.

مارهای هفت سرِ سياه و ببرهای سرخ را.

آفرينش تنها راضی‌اش نمی‌کند.

او هر آفريده‌ای از جهانِ غريبش است:

ريشه های سرسختِ سدر و دگرگونی های ماه.

مرا قابيل نام نهاده اند.

جاودانگی

مرا از طعمِ آتشِ دوزخ می‌شناسد.





 هزارتو


زئوس نمی تواند بازشان کند،

بندهای سنگی که مرا فراگرفته اند.

آنان را فراموش کرده ام

انسانهائی را که پيش از من بوده اند

و پا به همان راه گذاشته اند از ميانِ همان ديوارهای نفرت انگيز

که سرنوشت من باشد.

راه های راستی که خود در دايره ای پنهان

پيچ و تاب می‌خورند

در پايانِ سال ها.

سينه کشِ ديوارها که با پولِ رِبای روزانه نقش زده شده اند.

در ماده سپيد جاپائی يافته ام که از آن می‌ترسيدم.


آسمان در شب های تيره عميق مرا قی کرده است،

يا در بازتابِ صدای نوميدوارِ قِی.

می دانم که کسی ديگر در سايه ايستاده است،

به اندازه گرفتنِ سرنوشتش در تنهائی طولانی

که هادس * آن را می تَنَد و بازش می کند،

به آرزوی آشاميدنِ خونِ من و بلعيدنِ مرگِ من.

ما يکديگر را می‌جوئيم.

آرزو داشتم که اين روزِ انتظارِ آخرين روز می بود.


____________________________________
‑* نگهبانِ جهانِ زيرين در اساطير يونانی.




 رباعی


ديگران درگذشته اند، اما اين در گذشته بود که،

بهترين فصل برای مرگ بود، همه مان می دانيم.

ممکن است آيا که من، همزادِ يعقوب المنصور

چون ارسطو و هر گلِ سرخی که بايد بميرد، درگذرم؟





 شاعر از شکوه می‌گويد


حلقه آسمان گرداگردِ شکوهِ من

کتابخانه های شرق بر سرِ شعرهای من در جنگند،

اميران می خواهند دهانم را با زر پر کنند،

فرشتگان جانم را از بيرون می شناسند.

با وَهم و حقارت کار می کنم:

کاش مرده به دنيا می آمدم.





 نياز


بادهای غربی و نسل ها.

روزها که هيچکدام نخستين نبودند.

خُنکی آب در گلوی آدم.

بهشتِ آراسته.

چشم که ژرفای تاريکی را می نمايد.


عشقِ گرگ ها در سپيده سحر.

واژه. شعرِ شش وزنی. آئينه.

برجِ بابِل و خود پرستی.

ماه، به زمانی که کلدانی ها نگاهش می کردند.

ماسه های بی شمارِ گنگِز
Ganges

چونک-تزو و پروانه ای که به خوابش می بيند
[Chaung-tzu

سيبِ طلای جزاير.

گام در هزارتوهای بی انتها.

جامه نادوخته پنه لوپ
[Penelope

حلقه رواقيون.

سکه در دهانِ مردگان.

وزنِ شمشير در ترازو.

هر قطره ای از گرداب.

عقاب ها، شکوه و زيبائی، انبوهی.

سزار در صبحِ فارسالوس
[Pharsalus

سايه صليب ها بر جهان.

شطرنج و جبرِ پارسيان.

ردِ کوچِ مردم.

فتحِ کاخِ شاهان با شمشير.

قطب نمای قابل اعتماد. دريای آزاد.

پژواکِ زنگِ ساعت در خاطره.

پادشاهی که با تبر کشته می شود.

گرد و غبارِ به جای مانده از لشکر.

آوازِ هزاردستان در دانمارک.

خطِ دقيقِ خطاط.

چهره کس که خودکشی کرده در آئينه.

کارتِ بازیِ قماربازِ متقلب. حرصِ طلا.

انبوهِ ابر فرازِ کوير.

هر نقشِ اسليمی در لوله شکل نما.

هر اندوه و هر قطره اشکی.

به همه اينها نياز بود

تا دستانمان يکديگر را بيابند.




 آنجا که هيچ نمی‌دانيم


ماه نمی داند که آرام و شفاف است.

از ماه بودنش هيچ نمی داند؛

شِن نمی داند که شِن است.

هيچ چيزی شکلِ غريبش را احساس نمی کند.

هر قطعه عاج شطرنجی انتزاعی است


در دستانی که شکل شان می بخشد.

شايد اين سرنوشتِ بشر باشد

شادیِ کوتاه و اندوهِ دراز

ابزارِ دستِ ديگری.

نمی دانيم؛ آن که خدايش می ناميم ياری مان نمی کند.

ترس هم بيهوده است، ترديد

و التماسِ فروخفته که در درونمان آماس می کند.

کدامين کمان، تيری را که منم پرتاب کرده است؟

کدامين قله می تواند گلِ سرخ باشد؟


نوشته شده توسط محسن بای ....و منیره که برایش می میرم در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 21:27 | لینک ثابت |

منوی وبلاگ


فهرست اصلی

  • آمارسایت




  • Powered by WebGozar


    صفحه نخست
    پست الكترونيك
    آرشيو مطالب

    پیوندهای روزانه
    سایت همسر یابی
    شیطونی های یک دختر دبیرستانی
    سایت ابزار سایت
    سایت ایرانی ها
    سایت فروش
    قالب سایت ووبلاگ
    قالب روز
    تمام پیوندها

    نوشته های پیشین
    تیر 1387
    خرداد 1387


    پیوندها
    شیطونی های یک دختر دبیرستانی
    قالب وبلاگ بلگفا
    ایزدشهر

    طراح قالب
    محسن بای

    Powered by azmabepors.com

    Powered by azmabepors.com

    برای خرید این سایت/وبلاگ کلیک کنید

    Powered by azmabepors.com


    نکته مهم : به جای ////////// Your E-mail \\\\\\\\\\ ایمیل خودتون رو بنویسید

    کد زیر را هرجا که می خواهید این فرم نمایش داده بشه بزارید